*اخیرا در یکی از پایگاه های تحلیلی – خبری مطلبی را می خواندم مبنی بر اینکه ما با یک جریان فیلمسازی در سینما مواجه هستیم که در تلویزیون با شکل و شمایل دیگری کار می کنند،عذر می خواهم این عبارت را به کار می برم چون طعنه متعلق به من نیست اما اشاره کرده بود که سینماگرانی که در تلویزیون کار می کنند، دوزیست هستند یعنی سلوک سینمایی آنان با مخلوقات تلویزیونی آنان متفاوت است. یعنی آنچه خارج از قاب تلویزیون می سازنند تفاوت فاحشی دارد با آنچه که در تلویزیون می سازند. این دوزیستی ماحصل چه شرایطی است؟ آیا «تعبیر وارونه یک رؤیا » با تمام حواشی آن و با حواشی بسیار زیاد «مرگ تدریجی یک رؤیا» ، آثاری بوده اند که به خواست خودتان آنها را ساخته اید؟ یا صرفا می خواستید کار در تلویزیون و سریال سازی را تجربه کنید یا برای کسب درآمد دست به ساخت این آثار زدید؟
من به عنوان فیلمسازی که از سینما به تلویزیون آمده ام و نه اینکه از تلویزیون به سینما رفته باشم،عرض می کنم که داستان کسانی که از سینما به تلویزیون می روند با کسانی که از تلویزیون به سینما می روند، خیلی فرق دارد. ببین، من از سینما به تلویزیون آمدم. در سینما کارنامه ای داشته ام، مجموعه فعالیت های من حاصلی داشته، یک سری فیلمهایی داشته ام، حتی سریال پر از حواشی «مرگ تدریجی یک رؤیا» را با اعتقادی که داشته ام ساخته ام. کسی هم به من سفارشی نکرد.
من آمده ام یک جریان روشنفکری خارج از کشور را نقد کرده ام. هنوز هم پای آن نقدی که از جریان روشنفکری خارج از کشور کرده ام هستم و پای آن ایستاده ام و اصلا نگران این نیستم که عده ای به من فحش بدهند که چرا تو جریان روشنفکری خارج از کشور را نقد کرده ای. تا آن جایی که شناخت داشتم، نقد کردم. شاید اگر الان می نوشتم، دقت های بیشتری می کردم مثلا در خلق چیزهای دیگری، که مثلا همه فکر نکنند من دارم همه روشنفکرها را با چوب نقد یکسویه می زنم. شاید با اضافه کردن چیزهای دیگری متوجه می شدند که من میان روشنفکر داخلی و خارجی، تفاوت های فراوانی قائل هستم.

یعنی روشنفکری که در داخل کشور دارد زندگی می کند خیلی فرق می کند با روشنفکری که به خارج از کشور مهاجرت کرده و دائم در مورد ایران نظر می دهد و قضاوتهایش هم معمولا اشتباه است. اگر الان می ساختم شاید در واقع وزنه ای اینطرفی (یعنی روشنفکری در داخل کشور) میان قصه می گذاشتم که در واقع همه فکر نکنند که سریال ضد روشنفکری است. من پای اینکه روشنفکران خارج از کشور، دور از وقایع و دور از شرایط جامعه ایران دارند قضاوت می کنند و اصلا به شرایط جامعه ایران آگاه نیستند (البته نه همه آنان)، می ایستم. با تاکید می گویم، هنوز هم پای این حرف می ایستم. اما من معتقدم بسیاری از روشنفکران عرفی داخل کشور که دارند کار می کنند، قابل احترام هستند
*روشنفکران مذهبی چی ؟
هیچکس من را مجبور نکرد سریال مرگ تدریجی یک رویا را بسازم، اما! یک پرانتز باز کنم، شما وقتی دارید در تلویزیون کار می کنید، یک سرمایه ای از تلویزیون می آید و صاحب سرمایه با شما صحبت می کند و می گوید بیا برای من سریال بساز. تو می دانی که داری برای مدیوم تلویزیون سریال می سازی و مدیوم تلویزیون هم یک قواعد و خطوط قرمزی دارد که خطوط قرمز آن با سینما تطابق ندارد پس تو ملزمی که خطوط قرمزی که تلویزیون دارد را رعایت کنی، هم در بخش شخصیت پردازی ها و هم در انتقال برخی پیام ها و هم در ارائه پخش سریال. وقتی در حوزه سینما کار می کنی با خطوط قرمز دیگری سر و کار داری و می دانی که تماشاچی مشخصی وجود دارد و تو قرار است با همان طیف مشخص مخاطبان سینما ارتباط برقرار کنی که پول می دهد و می آید سینما. ولی در تلویزیون پولی پرداخت نمی کند، تلویزیون برایش رایگان نشان می دهد و او اگر خوشش آمد می بیند و اگر خوشش نیامد نمی بیند. بنابراین در آنجا تو الزامات دیگری داری که بر طبق آنها باید کار کنی.

برخی فیلمسازان حرفه ای هستند و برخی گزیده کار. گزیده کارها تعریف مشخصی دارند که بر اساس میل، سلیقه و شرایط هر چند سال یکبار فیلم می سازند. کارگردان حرفه ای در همه جای دنیا،یک تعریف دارد،"همیشه آماده کار کردن است"، سوژه پلیسی به او بدهند اگر دوست داشت کار می کند، ملودرام به او بدهند،کار می کند، جاسوسی به او بدهند کار می کند. کارگردان حرفه ای به این معناست که خودش را تطبیق می دهد با سوژه ای که تهیه کننده در اختیارش قرار می دهد.
کارگردان حرفه ای فرقش با فیلمساز گزیده کار با فیلمساز متفکر که قرار است مثلا حالا تئوری خاصی داشته باشد یا تفکر خاصی را منتقل کند،تفاوت اساسی اش همین چیزی است که بدان اشاره کردم. نمونه اش را در خارج هم داریم مثلا هنری هاتاوی؛همه جور کاری را قبول می کرد، کارگردان تکنیکی خیلی خوبی هم بود اما کارگردانانی بودند در امریکا که همه کاری نمی کردند. بنابراین ما که کارگردان حرفه ای هستیم، به این معناست که زندگی ما از راه کار مان می گذرد، بنابراین وقتی زندگی ما از طریق کار مان می گذرد خودمان را تطبیق می دهیم با سوژه بعدی که تهیه کننده در اختیار مان قرار می دهد. سعی می کنیم ضمن این تطبیق دادن، رویکرد محتوایی و فرمی خودمان هم در سوژه تلالویی داشته باشد.
*یک اثر انگشت، بالاخره در همه این آثاری که در مقام کارگردان آنرا هدایت می کنید، هست یا نیست؟
بله هست.
واقعیت این است که، فیلم «من مادر هستم»، بد دریافت شد.«من مادر هستم» فیلمی بود در مورد سبک زندگی مدرن لجام گسیخته.

وقتی در سینما داری فیلمی را می سازی، فکر می کنی که مثلا برخی صحنه ها را می توانی استفاده کنی که در تلویزیون امکانش نیست و طبیعت سینما همین است اما تفکر هر دو فیلم یکی است. برای همین دو روزنامه ای که اسم نمی برم (مواضع اصلاح طلبانه داشتند) و قصد داشتند با من مصاحبه کنند، در مورد فیلم من مادر هستم موضع داشتند و فکر می کردند این فیلم سفارشی است و مثلا ما برای ساخت این فیلم از کانال خاصی پروانه گرفته ایم،اما اینطور نبود، به خواست خود من بود که این فیلم ساخته شود و من این فیلم را به دلیل نگاه، مفهوم، محتوای خاصش و ساختارش دوست دارم. فیلم من مادر هستم در راستای مرگ تدریجی یک رؤیا ساخته شد. من اصولا چون یک نوع زندگی را جستجو و ردیابی کره ام که آنرا دستمایه نقد قرار داده ام، شاید در اثر بعدی هم وارد حوزه نقد همان سبک زندگی شوم. نوعی زندگی مدرن لجام گسیخته است که من می شناسم و خیلی دوست دارم آن را نقد کنم و بگویم که در جامعه ایران چه می گذرد. حالا شاید من یک جاهایی در نقد خودم افراط کرده ام ، رد نمی کنم اما در واقع مفهوم کلی پیام، در راستای مرگ تدریجی یک رؤیاست.
سرانجام هم می میرد پای یک آرمان. ایده من در تعبیر یک وارونه یک رؤیا که اعتقاد دارم نباید از آن بگذریم این است که آرمان، هدف در بسیاری از جوانان ما نمرده است و ما باید آن زنده نگهداریم. در عصری که عده ای دوست دارند وطن فروشی را جای وطن پرستی کنند. این نکته خیلی تلخی است در جامعه ایران، در فضای بیرون، که یک عده ای می خواهند وطن فروشی را جایگزین عشق به میهن کنند هنوز جوانانی هستند که پای این عقیده می ایستند، تا آخرین لحظه پای آن ایستاده اند و هنوز به مبارزه اعتقاد دارند، دلشان می خواهد مبارزه کنند، با ظلم مبارزه می کنند، آرمان هم دارند و روشنفکر هم هستند !

*سمبل گمشده ای که در مرگ تدریجی یک رویا جایش خالی بود.
روایت می رسد به جابجایی، سفر ارمنستان و در نهایت شکنجه و به پایان تلخ مرگ. می رسد به نمایشنامه نویسی که قرار است نمایشنامه ای در مورد جنگ و آرمان بنویسد، این تز ماست، البته بهتر بگویم تز خود من، یعنی من اعتقادم همین است و پای آن می ایستم و امضا می کنم که بله مبارزه نمرده است. ببین ما طالب جنگ نیستیم، هیچکس طالب جنگ نیست. ما نمی خواهیم جنگ شود، هیچکس جنگ را دوست ندارد، همه طالب صلح هستند اما هیچکس هم دوست ندارد که تحت استعمار و تحت استثمار و تحت شرایطی قرار بگیرد که به او زور بگویند و پای زور بایستد و بگوید نه ما می خواهیم صلح کنیم و این زور را هم قبول داریم. جمله را تصحیح کنم، ما همه طرفدار صلح هستیم. یعنی هیچکس نمی تواند بگوید جنگ را دوست دارد، هیچکس دوست ندارد، همه طالب صلح هستند تا کشور در آرامش باشد. اما وقتی تو یک دشمنی داری که تو را رها نمی کند و کنار دست موطنت دارد توطئه می کند، تو که نمی توانی در مقابل آن دشمن سکوت کنی. پس باید به عنوان یک جوان، آرمان خودت را حفظ کنی و بگویی من مقابل این دشمنی که قسم خورده من است می ایستم و مبارزه ام را فراموش نمی کنم. این در واقع نکته مهمی است که باید عرض می کردم، این پیام ما در سریال تعبیر وارونه یک رویاست.
اصلا این حرفها نیست. من نقدهایی را خوانده ام که نقدهای مثبتی بودند، برخی نقدها این است که من اصلا وارد این بحث که آن نقدها از چه زاویه ای هستند نمی شوم. بهرحال من هم آدم سیاسی نیستم.
*منظورتان این است که این نقدها سیاسی هستند؟
ما به شدت تابع این بوده ایم که یک ناصر توکل(امیر جعفری) بشدت قدرتمند داشته باشیم اما پرانتز باز کنم، ناصر توکلی که برای دخترش عصبانی می شود، ناصر توکلی که امکان دارد مجرم را بزند. یعنی من سعی کردم مأمور اطلاعات را فضایی نسازم، مأمور اطلاعات را واقعی بسازم تا مردم عادی که بیننده ما هستند با آن ارتباط برقرار کنند. من برای بیننده عادی سریال ساختم. من برای مسئولین سریال نساخته ام، البته خوشحالم که برخی مسئولین و خیلی از آدم های دیگر هم که سریال را دیده اند آن را دوست داشته اند اما من می خواستم که مردم عادی وقتی مأمور اطلاعات را می بینند، مأمور را باور کنند و دوست داشته باشند. خوشحالم که در فضای مجازی تا میزان زیادی، تا نزدیک به آخر سریال، بیننده هایی که می توانستند مخالف سریال باشند، موافق سریال بودند. این نکته نشانگر این است که من توانسته ام، یک مأمور اطلاعاتی را ببرم میان مردم و قهرمان کنم. آن منتقد عزیر به جای فحش دادن، باید از من تشکر کند. برای اینکه من توانسته ام کاری متفاوت را انجام دهم، حالا این کار ممکن است کامل نباشد، اشکالاتی هم به آن وارد باشد، هیچ کاری کامل نیست.
مگر همه آثار، کامل است؟ مگر همه آثار بی اشکالند؟ ببین، تلاش مثبتی انجام شده برای یک اثر تلویزیونی، فیلمسازی آمده و تلاشی از خود نشان داده است. خب فیلمساز ممکن است یک جاهایی اشتباه کرده باشد، خب او که اشتباهات را رد نمی کند اما در نهایت تلاشش، نه قصد خدشه وارد کردن به چیزی را داشته، نه قصد تحریف داشته.من می خواستم قهرمان سازی کنم، از آدمی که با سلاح می رود در یک خانه امن و با همان اسلحه چندنفر را می کشد و دختر و دامادش را نجات می دهد. دلم می خواست قهرمانم اینطوری نشان بدهم، برای اینکه دیده بودم در فیلم هاو سریال های آمریکایی اینکار را می کنند و از چنین کاراکترهایی قهرمان هم می سازند و من هم باید این قهرمان را بسازم. چرا نسازم ؟!

* سریال با عمده موافقان و مخالفانش خیلی خوب پیش رفت اما تا قسمت بیست و سوم. ناگهان این همه هیجان و التهاب و بمب نقدهای منفی از قسمت بیست و سم ترکید. شایعه ای هست که می گویند اتفاقاتی افتاده که موجب تغییر پایان سریال شده و حرف و حدیث هایی از این جنس.
اینکه حالا می گویند، قسمت پایانی می توانست ساخت بهتری داشته باشد، رد نمی کنم، می توانست ساخت بهتری داشته باشد، به دلیل اینکه ما قرار بود بخش های پایانی را با بدلکاران خارجی کار کنیم، با کارگردان صحنه های اکشن خارجی کار کنیم و جور نشد، بعد قرار شد با کارگردان صحنه های اکشن ایرانی کار کنیم که آن هم جور نشد، ما یک صحنه درگیری بسیار خوب را که می توانستیم در سریال داشته باشیم که نگرفیتم تا خنده دار نشود. من خیلی دلم می خواست توکل افراد حاضر در خانه امن را به شیوه فیلمهای آمریکایی بکشد، دلم می خواست اینکار را بکنم اما نه امکاناتش را داشتم و نه می توانستم آن را خوب بگیرم. در تمام دنیا، آن صحنه ها، نیاز به کارگردان اکشن دارد، من کارگردان اکشن نداشتم بنابراین ترسیدم که مثل سریالهای ایرانی که الان ساخته می شود، خنده دار دربیاید. بنابراین آن بخش را رها کردم و از خیرش گذشتم و بخش پایانی را در قسمت شکنجه سیاوش مشرقی متمرکز کردم. پایان از اول فکر شده بود، ماقبل پایان هم فکر شده بود، حتی کشته شدن مأمور جلوی در هم فکر شده بود، همه چیز فکر شده بود.
*من یک مثال بزنم در مورد پایانی که توکل دارد سیاوش مشرقی را همراه با عطیه می آورد و آخرین بازمانده خانه امن ...
من می دانم تو چه می خواهی بگویی. از نظر ....
ببین اشکال ما در دکوپاژ بود که آن سکانس را در یک پلان زیر باران گرفتیم، زمانی نداشتیم، البته اینکه زمان نداشتیم به بیننده اصلا مربوط نیست. اشکال آن در دکوپاژ بود که ما آن صحنه را خوب دکوپاژ نکرده بودیم تا شما متوجه بشوید او تیر می خورد.
*ولی با یک نمای خوب می شد درستش کرد.
خب من این را رد نمی کنم، می گویم اشکال دکوپاژ دارد. بهرحال وقتی تو هزار و صد دقیقه سریال داری می سازی، در همه جهات و سنی که من دارم امکان دارد حوصله ات را از دست بدهی، یک جاهایی دیگر حوصله نداشته باشی و یک جاهایی داشته باشی. این یک واقعیت است.

*صحنه های اکشن در ایران، باید در خیابان واقعی فیلمبرداری شود هیچ جای دنیا، صحنه های اکشن را در خیابان واقعی نمی گیرند. من برای ترور اول فیلم، ترور روانبخش، یک هفته اول تعطیلات را در ایام عید، در خیابان کار کردم تا اینکه توانستم این صحنه را دربیاورم . پشت سر هم مونتاژ کردم و مونتاژ کردم و پلان گرفتم. به محض اینکه عید تمام شد و رفتم در خیابان که یک پلان برای پایان آن سکانس که باقی مانده بود را بگیرم دیگر نتوانستم.
*اشاره کردید که کارگردان اکشن قرار بود این صحنه را بسازد.

*مخاطب توقع دارند کارگردانی که خود فیلم را می سازد، در واقع این صحنه ها را هم خودش درست بکند. البته می دانم که این تصور اشتباه است.
نکته اینجاست که در بهترین حالت من برای صحنه آخر فیلمم باید 10 روز وقت می گذاشتم، برای صحنه هلی کوپتر باید یک هفته وقت می گذاشتم، نه اینکه فقط سه ساعت به من هلی کوپتر بدهند! چهار تا دوربین، با سه ساعت وقت، چه کار می توانستم بکنم؟ هلی کوپتر باید بیاید بالا، ماشین باید حرکت کند، از هلی کوپتر بر فراز ماشین از این زاویه و از آن زاویه بگیرم، هلی کوپتر بنشیند و این ماشین ترمز کند، خب من که نتوانستم این ها در عرض سه ساعت بگیرم. من فقط چند پلان را در عرض سه ساعت از زوایای مختلف از هلی کوپتر گرفتم خب طبیعتا آنچه که تصور می کردم نشد. اینها نکاتی است که ربطی به تماشاگر ندارد، ربط به ساختار تولید فیلمهای اکشن در ایران دارد. ساختاری که در موردش هزینه نمی کنند، راجع به آن اصلا فکر نمی کنند، طراحی نمی شود، فکر نمی شود نه اینکه بگوییم همه چیز مربوط به پول است، البته پول هم هست اما طراحی باید بشود، فکر بشود، طراحی بیرون بیاید و به آقایان داده شود و گفته شود که فلان مقدار سرمایه می خواهد ، این پلاتو را می خواهد و غیره تا بتوان یک سریال ساخت. در فیلم سینمایی می توانی یکماه معطل کنی یا دو ماه برای گرفتن یک صحنه معطل کنی . اما در سریال نمی توان این کار را کرد.
*شما چه بخواهید و چه نخواهید، مخاطب می گوید این ژانر تعبیر وارونه یک رؤیا ، یک ژانر پلیسی امنیتی هم هست .
جاسوسی.
*بله جاسوسی. بعد انتظار دارد با آنچه که خودش دیده مثل «فرار از زندان » یا سریال « 24 » مقایسه کند. تا قسمت 15 یا 20 و 21 سریال شما خیلی دوست داشتنی بود اما از قسمت 22 اتفاقات عجیب و غریبی می افتد. خیلی عجیب و غریب.
مثال بزن
*بگذارید در مورد ژاله مؤید صحبت کنم ، ژاله مؤیدی که تا سر حد مرگ روانبخش را دوست دارد، می بینیم که نشسته رو به روی یک مأمور امنیتی و می گوید که من دوست دارم که با شما همکاری کنم برای کشورم، در واقع برای همان حس وطن پرستی. ولی در اواخر سریال ناگهان خیلی عجیب و غریب به این نتیجه می رسد که این آدمی عضو سرویس امنیتی مرتبط با موساد است را سر تمایلات و اغراض شخصی خودش بکشد!
ژاله می گوید که دلیل شخصی دارم. دلیل شخصی این است که یک زنی تا سن چهل سالگی به پای مردی نشسته، آن مرد آمده سراغش، به او دروغ گفته و رفته در پاریس متوجه شده که تمام این ارتباط عاشقانه، بازی بوده است تا او را به یک شبکه جاسوسی وصل کند. در ایروان متوجه می شود که ازدواج هم ساختگی بوده است و آنها به او گفته اند تا با ژاله ازدواج کندو حالا هم دستور داده اند که جدا شوند. یک سکانس درخشانی دارم که ژاله می رود سراغ زن روانبخش. زن روانبخش به او می گوید من چگونه به فرزندانم بگویم که پدرتان جاسوس بوده؟ می گوید نگران نباش، من نمی گذارم که تو به بچه هایت بگویی. آنجا تصمیمش را قطعی می کند و بیرون می آید. ببین قهرمان ما درست عمل می کند اما مطابق معمول امنیتی عمل نمی کند باید هم مطابق معمول امنیتی عمل نکند. پس قهرمان ما درست عمل می کند یعنی کاراکتر ژاله مؤید، کمبودهایی دارد اما سر و شکل و عملکردش به نظر من درست است.

البته منظورم در فیلمهاست. اگر به من بود در آن صحنه مأمور باید او را کتک می زند تا اعتراف بگیرد و بعد کارتش را به مافوقش می داد و می رفت. من تازه راه پیدا کرده ام که چگونه اعتراف بگیرم، اما مأمور من که نمی تواند تروریست را بزند پس من باید یک بازی نمایشی راه بیندازم که آقای داریوش ارجمند اسلحه بگذارد روی سر امیر جعفری که جاسوس بترسد و اعتراف کند. اینها از محدودیت هایی می آید که ایجاد شده است. محدودیت هایی که فکر می کنم سلیقه ای است و خطوط قرمز طبیعی هم نیست. ببین من همان مشتی که امیر جعفری زد را به آقای اصفهانی قبولاندم که بگذار حداقل یک مشت بزند و او بر روی زمین بیفتد. تا مردم باور کنند. من برای این مشت، اجازه گرفتم، برای اینکه اسلحه را روی او بگیرد و اعتراف بگیرد اجازه گرفتم.
*و عدم عبور از این خط قرمزها ضعف در ساخت و کارگردانی برشمرده می شود؟
*چگونه به این سوژه و فیلمنامه رسیدید؟
از سال 92، هیچکس هم به ما نگفته بود که چنین طرحی را بنویسیم. من خودم به آقای سیفی آزاد گفته بودم و ایشان هم گفت بنویس خیلی خوب است و من هم نوشتم، کد گرفت و تهیه کننده هم مشخص شد و قرار بود ساخته شود. اما ساخته نشد یعنی از 92 ما منتظر ساخت آن بودیم، نشد، نشد، نشد تا اواسط سال 93 به ما گفتند این طرح را قرار است بسازیم، تهیه کننده اش هم عوض شده، آقای طباطبایی هستند، بیایید بسازیم. تا برویم و صحبت کنیم و مذاکره کنیم رسیدیم به حوالی بهمن تا اینکه دوستی که در قصه اولی با ما همکار بود، آقای اصفهانی را به ما معرفی کرد، آقای اصفهانی آمد و طرح را خواند و پیشنهاد داد که مثلا بیایید یک جابجایی انجام دهیم. بر اساس پیشنهاد ایشان، ما دوباره طرح را عوض کردیم، کیس جابجایی را آوردیم و بعد با هم گپ زدیم و گپ زدیم، طرح اول که نامش خانه امن بود تغییر کرد، ما اصلا نه با وزارت اطلاعات وارد مذاکره شدیم و نه آنها با ما وارد مذاکره شدند. فقط آقای اصفهانی چون ایشان کارشناس وزارت اطلاعات هم بود و سناریست ما هم بود، می رفت احتمالا با آنها صحبت می کرد تا اعتماد آنها را به ما جلب کند، بنابراین با اعتماد آنها ما جلو رفتیم . اردیبهشت 93 قرارداد تولید بستیم و نشستیم یک خلاصه 200 صفحه ای از طرح درآوردیم.
*عمیق نیست؟



